آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
آتناآتنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
آجی عاطفهآجی عاطفه، تا این لحظه: 26 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

دوقلوهای نازنازی

ماه پنجم

آتنا جونم امروز 1393/10/22شما 4ماه و14روز سن داری امروز برای اولین بار خودتو روی دستت انداختی همیشه برای خودت آغون میگفتی واز این کار لذت میبردی از بس شما خوش اخلاقی هممممه دوست دارند حالا وزن شماها برای4ماهگی آریا6/350                  آتنا5/800قدتون برای4ماهگی آریا62              آتنا59   آریا جونم ما شمارودرتاریخ1393/08/25ختنه کردیم وقتی که وارد ماه چهارم شدید مامان برای شما غذای کمکی شروع کرد ...
17 تير 1394

ماه چهارم

الهی که من فداتون بشم چقدر شماها ناز شدید هممممممه شمارو خیلی دوست دارن مخصوصا فامیل بابایی چون بعداز8سال شماها اومدین ولی توفامیل مامان قبل ازشما امیرعلی آروین وترلان جونی به دنیا اومدن آریاجونم الهی فدای اون مژه های بلندت  بشم من ...
17 تير 1394

خدایا شکرت....

خدا جونم خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که خواهر برادر به این نازی و خوشگلی دادی به من   فداتون بشم من الهی ...
2 تير 1394

ماه سوم

وقتی که وارد ماه سوم شدید دیگه شیر خشک نخوردید ولی مامان با گریه به شما شیر خشک میداد   اتنا خانوم دست وپاهاش رو توی دلش جمع میکرد و سرش رو بلند میکرد اریا اشیارو توی دستش میگرفت وهول میزد که برود ...
30 خرداد 1394

ماه دوم

وقتی که وارد ماه دوم شدید هردوتون خندیدید ولی اتنا زودتر شروع به خندیدن کرد به قول فامیل خوش اخلاق تر بودی صدای گریه اتنا از ماه دوم عوض شد  همیشه باهم آغون میگفتید   ...
30 خرداد 1394

ماجرای اسم گذاشتن

شماها 8-7 روزی اسم نداشتین هرکسی که میخواست باشما حرف بزنه به اسم دخترچی وپسرچی صداتون میکرد   بعضی اسم هایی که براتون انتخاب کردیم آخرشم گذاشتیم آریاو آتنا -اریا و اریانا                 -ساراوسینا                  -اتناوارش                       -پوریا وپریا -سحروسینا               ...
30 خرداد 1394

لحظه شیرین دیدار

خیلی منتظر بودیم که شما رو بیارند بعداز چند ساعت شمارو آوردند آقاپسره شکل خودم بودولی دخترخانومه معلوم نبود شکل کیه بعد از اینکه شمارو دیدیم بابابایی اومدیم خونه   دلم براتون تنگ شده بود ...
30 خرداد 1394

روز زایمان

ساعت 1:30 دقیقه بود که مامان به اتاق عمل رفت من و خاله رضوان ومادر جون پشت در منتظر بودیم   یدفعه خانوم پرستار صدا زد   همراه عربزاده لباسهای بچه هاتونو بیارین بعدش بابابایی دیدیم که صدای جیغ میاد اومدیم پشت در اتاق و برای یه لحظه شمارو دیدیم دهنتونو باز کرده بودین وچشماتونو بسته بودین وهمین طور جیغ میزدید لحظه تولد شماها آریا 14:35                             آتنا 14:38   وزن شماها درروز تولد آریا2/200        ...
30 خرداد 1394

خاطره ی به دنیا اومدن نینی ها

روز پنج شنبه 1393/06/06 از دیشب تاحالا مامانی دلش درد میکرد صبح امروز همراه عمه به زایشگاه رفتیم خانوم دکتر صدای قلب شمارو شنید خدارو شکر سالم بودید ولی خانوم دکتر به مامان گفت که بهتره بری بیمارستان   چی شده آجی جون میخواهین بیاین بیرون پیش من بعد از اینکه رفتیم بیمارستان مامان بستری شد تو بیمارستان بعدش من و بابایی اومدیم خونه صبح روز بعدش  با بابایی و مادرجون رفتیم بیمارستان پیش مامان با اصرار وپا فشاری من موندم پیش مامان امروز صبح که سرم مامانو خانوم پرستار قطع کرد دل درد مامان هنوز خوب نشده بود به همین دلیل خانوم دکتر گفت باید زایمان کنی به بابایی تلفن زدیم و خبر دادیم بهش خیل...
30 خرداد 1394

بارداری

تاریخ شروع بارداری                              1392/09/24                                                تاریخی که ما فهمیدیم نینی هامون دوقلو هستن                     ...
30 خرداد 1394